یک روز داشتم به دنیای بدون خودم فکر میکردم.دنیایی بود که داشت کار خودش را میکرد. و من ان تو نبودم. خیلی عجیب بود. فکر کنید ماشین شهرداری بیاید و آشفال ها را جمع کندو من نباشم. یا روزنامه جلوی در افتاده باشد و من برای برداشتنش نباشم. غیر ممکن است. و بد تر یک زمانی بعد از مرگم، قرار است کامل کشف شوم. انهایی که وقتی زنده بودم، از من میترسیدند یا از من متنفر بودند، ناگهان من را در آغوش میفشارندکلماتم همه جا خواهند بود. کلوپ ها و انجمن هایی شکل میگیرند. تهوع آور است. یک فیلمی از زندگی ام درست میکنند. مردی خیلی خیلی شجاع تر و بااستعدادتر از خودم خواهم بود. خیلی خیلی بیشتر.. انقدر که خداها را هم به استفراغ وادار میکنند. بشریت در هر چیزی اغراق میکند، در قهرمانهایش ، دشمن هایش، اهمیت اش.
برچسب:
نویسنده: آریا صادقی